سیّد ولگرد حسینی ( این داستان : سفره بی نان )

در این #وبلاگ روزمرگی هامو مینویسم تا بماند یادگار ...

 

 

آب گرون نون گرون و برق گرون
خمیر گرونو ماست گرون
کشک گرون سنگ نمکو پنیر گرون
مثله گمشده ها گم و گیجو مستیم
داریم به ساز این دنیا می رقصیم
اوضاع قاراشمیشه
رقاص درویشه
بزنو بکوب حالا تو
خود جزیره ی کیشه
آره اوضاع شلم شوربا ست
عجب ولوله ای بر پا ست
دنبال یه لقمه ی نون
تا بوقه سگ دعوا ست
دعوا سره لحاف ملاست

یدونه نون لواش صدتومن
یه چای قند پهلو صدتومن
توو خوابم نبینی باقلوا
چهار تا برگ هلو صدتومن
چهار تا برگ هلو صدتومن

آش شله قلم کاره وزیره کاره بیکاره
سر پست وزیر فرهنگ شخص نونواو نجاره
کار نونوا کاره نجار خودش یعالمه کاره
بازم حرف توپ و تانکه حرف ژنرال بی باکه
اون وقت ما استراتیژمون پایه منقل تریاکه

آش شله قلم کاره صاحب تاکسیه تیمساره
این آقا دکه بنزینیه وزیره نفت درباره
هرچی میرز بنویس و دیلماج بود
حالا سفیرو کار داره
می گن کار کاره این روساست
گمونم کاره انگلیسیاست
زیر آستینشون دست
ناپلئون بناپارت پیداست
اوضاع هشل هفته دعوا سرنفت
سرنخ این اوضاع ازدست ما دررفته
آره مزد یه ماه سگ دو تمومه ته هفته
فقط می مونه چک و سفته

سناریو چه غمناک همه بحث ها پیش دلاکه
حالا شاخ درمیاره آدم معلمم سلطان راکه

اوضاع قمر درعقربه
جون کندنه تانصفه شب
بالاکه بری ماست کیسه سو
پایین که بیای دوغ عربه
اوضاع قمر درعقربه
جون کندن ها تا نصفه شبه
بالاکه بری ماست کیسه سو
پایین که بیای دوغ عربه
قرض قوله و رهن و طلبه
آشه شله قلم کاره
وزیر بهداری بیماره
اصلا شاهکاره این اوضاع
زندون ها پر شهر داره
وزیر داراییه سابق به کل شهر بدهکاره
یه چای تو نلبکی صد تومن
یه دوغه الکی صد تومن
تو خوابم نبینی باقلوا
یه نصفه سنگکی صدتومن

آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته
سر هرکار که بری آقازاده ی خوده رییسه
ردپاشو که بگیری هرچی پوله تو بانکه سوئیسه

من یادم میاد که هر وقت مادر بزرگم میخواست منو خوشحال کنه برام قصه می گفت
بگذریم که بعضی وقتها قصه هاش اینقدر چاخان پاخان داشت
که من حوصله ام سر می رفتو یواشکی خودمو می زدم به خواب
حالا من میخوام برای شما قصه بگم:
یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود
تو این دنیای بزرگ یه شهری بود پر از گل و میوه
و میوه های اون شهر با تمام میوه های دنیا فرق می کرد
میوه هاش زندگی بود،عشق بود،دوستی و صفا بود
و هر کی از اون میوه ها می چید به هر آرزوئی که داشت می رسید
مردم اون شهر سالها و سالها صبر کردند،زحمت کشیدند
تا میوه هاشون که کال بودن برسند و اونا برن اونا رو بچینن
و به هر آرزوئی که دارن برسن
بالاخره روزی رسید که میوه ها همه رسیدن و شهر پر از سبزه و گل شد
و مردم تا رفتن اون میوه ها رو بچینن یکدفعه رعد و برق شد
یک طوفان عجیبی که هیچکس انتظارش رو نداشت شروع شد
تمام خونه ها رو خراب کرد،تمام درختها رو شکست
گرگها،شغالها،ببرها و پلنگها ریختند تو شهر و تمام میوه ها
و خیلی از مردم رو بردند و خوردند
بقیه مردم شهر خیلی غصه خوردن،گریه می کردن،ولی امیدشون رو از دست ندادن
و هنوز که هنوزه منتظر نشستن که شاید
که شاید،یه روزی یه معجزه بشه و دوباره اون شهر باغهاش پر از گل و میوه بشه
و مردم اون شهر در کنار هم دوباره با خوشی زندگی کنن
حالا من نمی دونم شما از این فصه من خوشتون اومد
یا یواشکی خودتون رو زدید به خواب